برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
عشق با تو
عشق با بادبادکی کاغذیست
عشق با باد،تصادف،سرگیجه ودریا ست
و مدفون شدن در حجم زیباییت
هیچ وقت با تو حس نکردم
با چیز ثابتی مواجهم
هر لحظه زیباتر از لحظه ای دیگر بودی
غلطیدم از ابری به ابری دیگر
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
یک جای قرآن را نمی فهمم
واللیل..
توصیف موی توست
یا چشمت؟!
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
نامش برف بود
تن اش، برفی
قلب اش از برف
و تپش اش
صدای چکیدن برف
بر بام های کاهگلی ..
و من او را
چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می داشتم
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: “در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت… شیرین بود، ادامه دادند …”
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
و فردا بیشتر از امروز
و این ضعف من نیست، قدرت رابطه ای است که سالهای سال زیبایی را در روح ما جاودان می کند
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
"دستاتو بردار ، آهای خبردار، از گلوی من ،دستاتو بردار"
این سمفونی نبودنت است
و دیدارت برای من خلق مفهوم جدید هر روزه ای در زیبایی شناسی است. نگاهی از سمت تو پرتاب می شود، نگاهی از سمت من ، پرتاب می شود. و مفهوم جدیدی در عشق شکل میگیرید. مثل نظریات گادامر
فیلسوف ها راه را بد رفته اند. مگر می شود مردی دست زنی را ببوسد موج موهایش را ببیند و به این فکر کند که فلسفه ی وجود چیست. فلسفه ی وجودی بالاتر از معشوق؟
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
آدمهایی که دیوانه ی زندگی اند
دیوانه ی حرف زدن
دیوانه ی نجات یافتن
آدمهایی که هیچ گاه خمیازه نمی کشند
برچسب: مجنون,
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری